بی حوصلگی و پائولو کوئیلو

نمی دونم چرا این چند وقت اصلا حوصله ی چیزی رو ندارم. زندگی خیلی بی معنا شده. حالا نمی دونم که همه همین طورند یا اینکه فقط من این جوری شدم.روزمرگیِ. تکرار. روزها می رن جلو که چه اتفاقی بیفته؟ اصلا برای چی داریم زندگی می کنیم؟تکرار شب و روز...این حس به خاطر این نیست که بگم شاید به خاطر این که خیلی چیزها در زندگی ام سر جایش نیست . یا اینکه به خاطر این که زندگی ام به دلیل دانشگاه و کنکور یه مقدار از سیر طبیعی اش خارج شده.اصلا به خاطر هیچ کدوم از این مسائل نیست. چون یقین دارم اگه همه چیز هم سرجایش بود قطعا کمی تا قسمتی هنوز این حس را داشتم.

این چند روز داشتم کتاب کیمیاگر رو می خوندم اثر پائولو کوئیلو.که یه کم منو از این حس و حال آورده بیرون. اسرار جالبی در مورد کیمیاگری داره با پایانی فوق العاده زیبا.همه چیز همون جاییه که باید باشه.یه جورایی مراحل تکامل انسان رو نشون داده که چطوری به کمال رسیده و با روح جهانی (قدرت واحد که همون خداست)یکی شده.چند قسمتش رو می نویسم شاید برای شما هم جالب باشه:

کیمیاگر می گه: "هرچه یکبار اتفاق بیفتد ممکن است هرگز دیگر اتفاق نیفتد. اما آنچه دوبار اتفاق بیفتد قطعا بار سوم هم اتفاق خواهد افتاد."

وقتی که مرد جوان به کیمیاگر می گوید که قلب من از رنج کشیدن می ترسد. کیمیاگر جواب می دهد: "به او بگو که ترس از رنج از خود رنج بدتر است و بگو هیچ قلبی وقتی دنبال رویاهایش بوده اشت هرگز رنج نکشیده چون هر لحظه این جستجو لحظه ملاقات با خداوند بوده."

"اگر انسانی به دنبال افسانه شخصی اش برود همه چیز دست به دست هم خواهد داد تا او به خواسته و هدفش برسد"

"آدمها می ترسند که بزرگترین رویاهایشان را متحقق کنند چون فکر می کنند که لیاقتش را ندارند یا این که نمی توانند از عهده برآیند."

و به نظر من از همه مهمتر و جالبتر این قسمت بود: "عشق در هیچ شرایطی مانع از تحقق افسانه شخصی(آرزو و هدف)یک مرد نیست و اگر این طور باشد یعنی آن عشق حقیقی نبوده است.عشق حقیقی به زبان جهانی سخن می گوید.(یعنی عشق حقیقی با خواسته های یک مرد هم جهت است نه مخالف آن).

روز حسرت برای علیرضا افخمی و سیروس مقدم

بدترین و مسخره ترین سکانس هایی که توی عمرم دیدم... سکانس های مربوط به شیراز بود!!!! شیرازی که در تهران وجود داشت!!!!! آقای مقدم و آقای افخمی !!! وقتی قرار نیست در شهر دیگری فیلمبرداری کنید چرا اسم آن شهر را می آورید تا همه چیز را خراب کنید؟ نمی دونید وقتی شنیدم خیابان ملاصدرا تقاطع خیابان قصردشت چقدر خندیدم!!!! خیابانی کاملا تجاری!!!!! در این خیابان اگر خانه ای با آن شکل و شمایل که در فیلم بود دیدید مرا هم خبر کنید!!!و آن روستا که نامش را بردند غلات!!! نمی دونم چی بگم ولی غلات اصلا این طوری نیست.بهتره هیچی نگم!! و زمانی خیلی ماجرا برای خانواده من جالب شد که پسری در مثلا شیراز در خانه را باز کرد(کاراکتر مجید)که از همسایگان قدیمی مادر بزرگم و از بستگان علیرضا و بهروز افخمی بود(اسم اصلی او محمد شریفی است)...و آن راننده تاکسی که سعی می کرد با لهجه ای عجیب و غریب که بیشتر شبیه به لهجه بچه های جنوبی ترین نقطه های شیراز بود صحبت کند برادر واقعی همان پسر حاج علی اکبر حقیقی بود(اسم اصلی او محسن شریفی است)... البته شایان ذکر است که نام محسن شریفی به عنوان مدیر تولید نیز در تیتراژ دیده می شد.واقعا باید دست علیرضا افخمی رو بوسید که اینقدر به فکر بستگان و فامیلش است!!! فامیلی که نه تنها در رشته تئاتر درس نخوانده اند وچیزی از بازیگری نمی دانند... بلکه اصلا تحصیلات  درست و حسابی هم ندارند!!!خیلی متاسف شدم که خیلی از بچه های تحصیل کرده تئاتر ما همچنان بیکار نشسته اند و آن وقت کسانی می روند جلوی دوربین که...

فکر می کنم یکی از شروطی که آقای افخمی برای جناب ضرغامی  گذاشته بودند همین بوده. که من هرکسی رو که دلم خواست می آرم جلوی دوربین.

سیروس مقدم گرامی طبق سالهای گذشته عمل کرد و آخر فیلم رو کاملا شبیه فیلم هندی تمام کرد. همه چیز باید به هم مربوط شود این قانون  جناب سیروس مقدم است.حتی غیر ممکن ترین مسائل! و این که هر کس سزای کار خویش را در این دنیا می بیند!!!اگر این طوری بود که هیچ ظالمی در جهان وجود نداشت و همه به سرنوشت مسعود دچار بودند.

بازی های خوب... سریالهای بد.

نمی خوام مثل بقیه به پرداختن در مورد سریال های ماه رمضان بپردازم.نمی خوام بگم اون خوب بود بقیه بد بود نمی دونم اون سبک جدید بود باکس زمانی اون یکی سریال ولی بهتر بود و از این حرفها..

به نظر من که هیچکدوم از سریال ها در جذب مردم عام ما موفق نبودن. ولی یه چیزی که خیلی توجهم رو جلب کرد و باعث شد که این پست رو بهش اختصاص بدم، بازی متفاوت و جالب توجه مهراوه شریفی نیا و پوریا پورسرخ بود.گفتم در مورد فیلم صحبت نمی کنم فقط بازی! کاراکترهایی که این دو به نمایش گذاشتن(در قسمت روابطی که باهم داشتن)عینا همون شخصیتهایی هستند که به وفور در کنار ما پیدا می شن و در جامعه امروزی ما وجود دارن... حتی گاهی خود ما... بعضی موقعها دیالوگهایی رو از آنها می شنیدم که عینا خودم یه جا گفته بودم. یا از کسی شنیده بودم.ما توی جامعه متاسفانه خیلی این اتفاق واسه مون افتاده، منظورم ازدواج نیستا...حرفهایی که این دو می زدن با نوع بازیهای جالب، دقیقا در روابطی که در جامعه ما اتفاق می افته بود.نمی خوام خیلی شفاف به این قضیه بپردازم..مطمئنا متوجه می شید منظورم چیه.اتفاقی که بارها و بارها به خاطر شرایط اجتماعی برای جوان های ما می افته.نوع بازی مهراوه و پوریا طوری بود که خودم احساس می کردم شاید خودشون هم در زندگی عادی این اتفاق واسه شون افتاده که قطعا افتاده. و شاید همین علت بوده که بازی متفاوتی از خودشون نشون دادن. بازی جالب و تحسین بر انگیز. و واقعا قابل ستایش. بعضی موقع ها اصلا چهره پوریا پورسرخ تغییر می کرد آنچنان که این چهره رو دقیقا جایی دیده بودم. زیاده توی جامعه.

این حرفها رو در حالی می زنم که پوریا پورسرخ و مهراوه شریفی نیا رو بازیگرهای خوبی نمی دونم. اما این بازی جالب توجه قابل تقدیره. مخصوصا اگر که دغدغه جامعه امروز ما باشه که هست.به نظرم گاهی اوقات مهراوه حرف دل تمامی زنان و دختران جامعه ما رو زد.یعنی دیالوگ رو  با اون بازی جالب ارائه داد. مثلا همون جا که در مورد فرهنگ ادبیات غلط مرسوم در جامعه رو به پوریا می گفت. نگهت دارم!!!(به جای این که بگیم باهم زندگی کنیم)- ولت می کنم(به جای از هم جدا شیم)و... واقعا مردان جامعه ما چطوری به خودشون جرات می دن که اینطوری در مورد یه انسان دیگه صحبت کنن؟یه انسان که یه زن هست و در بسیاری موارد از یک مرد بهتره!!!کی مردان و پسران ما می خوان متوجه شن که یک زن یا یک دختر یه وسیله نیست که هر وقت خسته شون شد بذارنش کنار. این سکانس از جالب ترین سکانسها بود.  امیدوارم از این پس به این مسائل که معضل جامعه ما هست از طریق تلویزیون بیشتر پرداخته بشه. بازیهای خوبی رو شاهد باشیم که در بستر(سریال) بهتری قرار داشته باشن.