26شهریور 89 کنسرت حامی

چند سال پیش با صدایی دوست داشتنی آشنا شدم که صاحب صدا به خواننده مورد علاقه من تبدیل شد. و به خاطر آهنگ گل مینا علاقه ام به او و صدایش بیشتر و بیشتر شد.

از حامی می نویسم...

دیشب کنسرت حامی بود در برج میلاد. شبی خاطره انگیز برای من و همه کسانی که هم حامی و هم صدایش را دوست دارند. سادگی حامی در رفتار و گفتار ستودنی است. شاید به خاطر همین هم هر روز به تعداد هوادارانش افزوده می شود. تسلط کاملش بر صدا و ریتم موسیقی واضح و محسوس بود. دیشب متوجه شدم که حامی عاشق این است که در کنسرت هایش فقط او نخواند. همه با او بخوانند. من هم خیلی دوست داشتم. وقتی همه می خواندند و حامی چشمانش را می بست و فقط گوش می داد و گوش می داد...انگار صدای ما مستش می کرد. خیلی زیبا بود.

وقتی من روی کاغذی برایش نوشتم که آهنگ گل مینا را برایم بخواند...و او با وجودی که در برنامه اش نبود تا نیمه شعر گل مینا را تقریبا بدون موسیقی خواند من را خیلی خوشحال کرد.

دوست داشتم تا آخر کنسرت باشم اما چون که کنسرت با چهل و پنج دقیقه تاخیر شروع شد و دیر شده بود متاسفانه نتوانستم زمان اجرای « فقط نگاه می کنم » در تالار باشم.

حامی عزیزم

امیدوارم هر روز در اوج باشی تا همیشه

به خاطر دیشب ازت سپاسگزارم

دوستت دارم.

بن بست!

تصور کنید در مسیری می روید که آخرش را نمی دانید. به هر حال کارتان نیمه کاره مانده و باید تمام کنید. مسیر طولانی است. اما دل را به دریا می زنید.... می روید... می روید... همه جا تاریک است. هیچ جا را نمی بینید. حس خوبی ندارید می ترسید آخرش آن طور که می خواهید نباشد. اما آن امید احمقانه باز به سراغتان می آید و می گوید که ادامه دهید.

و شما هم احمق تر از آن حس به راهتان ادامه می دهید. البته شاید کاری به آن حس هم نداشته باشید. به این فکر می کنید که چاره ای ندارید. بالاخره کم کم دارید به آخر راه می رسید... یعنی آخرش بن بست هست یا در باغ سبز؟؟؟

از حس هیجان می دوید با این که چیزی نمی بینید... همه جا تاریک است... می دوید و محکم می خورید به دیوار آجری بلندی که آن قدر بلند است که انتها ندارد. دماغتان از برخورد به دیوار آجری به شدت آسیب دیده. به خودتان می خندید. برای خودتان متاسفید.تازه به خودتان می آیید و متوجه می شوید که از آن موقع تا حالا سرکار بودید. و یک عده دارند بدجوری به ریش شما می خندند.

 

این حکایت من و امثال من است. ما در کنکوری شرکت کردیم که نمی دانستیم آیا دانشگاه ها ظرفیت پذیرش ما را دارند یا نه؟؟؟ تا دو روز پیش هم نمی دانستیم. اعتصاب کردیم اما فایده ای نداشت... بازهم به ما خندیدند. از کنکور کاردانی به کارشناسی لعنتی می گویم. دیروز دفترچه ها آمد و ما فهمیدیم که ظرفیت هیچ دانشگاهی به ما دانشجویان بیچاره اختصاص ندارد. تمام سهمیه ها برای فرهنگی هاست.

دفترچه طوری است که به شعور آدم توهین می شود. ولی چاره ای نیست. حتی دانشگاه خودمان را ازمان گرفته اند. رئیس دانشگاهمان استعفا داده و...

معنی بن بست این است که ما نمی توانیم ادامه تحصیل دهیم. باید پول بدهیم برویم غیر انتفاعی. آن هم نه در تهران

در شهرهای دیگر هم دانشگاه دولتی ای برای ما وجود ندارد.