اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم...
دیروز صبح خبری شنیدیم که همه ما را شوکه کرد...
(( در گذشت هنرمند توانا و پرتلاش تئاتر تلویزیون وسینما را به جامعه هنری و...))
کدوم جامعه هنری؟؟؟ مگه دیگه چیزی از این جامعه هنری موند؟؟ آخه چرا باید این اتفاق بیفته؟ دیروز همینطور بی اختیار اشک از چشمام می ریخت... نمی دونم چرا نمی تونستم خودمو کنترل کنم. هزار بار صورتمو شستم ولی فایده نداشت تا اسم خسرو شکیبایی رو می شنیدم دوباره اشکهام جاری می شد.برای چی؟ برای اینکه اینقدر زود رفت که حسرت از نزدیک دیدنش دیگه برای همیشه بامنه.برای این که دیگه اون صدای زیبا و اون حس پدرانه رو که توی چهره اش می دیدم دیگه نمی بینم.دیروز همه اش صداشو می شنیدم که در خواهران غریب می خوند:مادر مهربونم قدر تو رو می دونم. تو با منی همیشه من برگمو تو ریشه...و چقدر خوندنش رو دوست داشتم آخه من اون موقع خیلی کوچیک بودم. شاید۶-۷ سال.اما اون تنها بازیگری بود که برای اولین بار اسم وصداش در ذهنم ثبت شد. همین چند هفته پیش بود که به عشق دیدنش دوباره خواهران غریب رو دیدم.اون سردرد لعنتی هم همین دیروز بود که بعد از شنیدن این خبر سراغم اومد و نمی ذاره که بخوابم.

اینو جدی می گم اصلا نمی تونم باور کنم.مگه خسرو شکیبایی می تونست بره؟اصلا...کاش همه اینها خواب بود. کاش شایعه بود کاش الان یکی محکم می زد تو گوشم می گفت پاشو دیگه لعنتی...اه...کاش دیروز رو از تقویم فاکتور می گرفتیم. حسابی هنگ کردم مثل همه.همه از شنیدن این خبر ناراحت شدن...دیروز وقتی sms تسلیت می فرستادم واسه دوستام یه نفر در جواب این smsرو داد:
آنتونی رابینز:چه دیر می فهمیم که زندگی همان روزهایی بود که زود سپری شدنش را آرزو می کردیم.
خسرو شکیبایی عزیز به جاودانه شدنت سلام می کنم... سلام.

