کتابخوان هایی که خود به کتاب تبدیل شدند.
امروز برای دومین بار و با این که نیاز به کتابی نداشتم به نمایشگاه رفتم.
نمایشگاه امسال با سال قبل تفاوت داشت و تفاوتش این بود که فاصله ی راهروی ناشران دانشگاهی از ناشران عمومی زیاد بود و برای همین باید کلی راه می رفتی و خسته می شدی
وقتی در مترو بودم آن هم در آن شلوغی وحشتناک از این طرف و آن طرف که از شلوغی مترو گله می کردند می شنیدم که آیا این کتابها ارزشش را دارد؟
و من فکر می کردم که چه تعداد از اینهایی که به نمایشگاه می روند واقعا کتاب خوان هستند؟ این ها دوست دارند فقط کتاب بخرند یا کتاب ها را بخوانند؟
چه تعداد از آنها واقعا به خاطر علاقه به نمایشگاه می روند و می آیند تا کتابهایی که دوست دارند را بخرند نه کتابهایی که مجبورند؟!
نه مثل من که تمام پولم را بابت کتابهایی دادم که مجبور بودم
داشتم فکر می کردم که به نمایشگاه رفتن دلیل های زیادی دارد...وگرنه ما این همه جمعیت کتابخوان داشتیم و نمی دانستیم.
جمعیتی که برای به نمایشگاه رفتن خود را به هر آب و آتیشی می زنند و بارها بناست که لای در مترو بمانند! بعضی ها که بیشتر پول خود را صرف خریدن خوراکی می کنند.و تمام وقتشان را در غرفه های خوراکی صرف می کنند. بعضی ها که می آیند به نمایشگاه تا در محوطه آن بچرخند و شماره ای رد و بدل کنند و کمی بهشان خوش بگذرد.
باهمه این ها اما قسمتی در نمایشگاه بود که حال و هوای من را عوض کرد. غرفه کودک و نوجوان برای من رنگ و بوی خاصی داشت. و همان طور که می چرخیدم در غرفه ها ناراحت می شدم از این که چرا این راهرو مال من نیست؟ کاش من هم می توانستم بنشینم تا روی صورتم پروانه بکشند. یا آنکه پایم را به زمین بکوبم تا پدر و مادرم برایم کتاب رنگارنگی را که دوست دارند بخرند.
اما حالا در قالب شخصی به آن غرفه ها رفته بودم تا برای کودکی که دوستش دارم کتاب انتخاب کنم. تا حالا این کار را نکرده بودم.
و در پایان همان جمعیت را می دیدی که خسته و کوفته با کیسه های سنگین از کتاب و از روی ناچاری روانه متروهای شلوغ می شدند تا خود هم براثر فشار جمعیت تبدیل به کتاب شوند.
و باز از خود بپرسند که آیا این کتابها ارزشش را داشت؟؟