یادم می آید توی کتاب ادبیات راهنمایی یا دبیرستان یه شعر چهار بیتی بود که با آن عقل نصفه و نیمه خیلی ازش خوشم آمد.

این روزها هر اتفاقی که می افتد یاد آن شعر می افتم و به این نتیجه می رسم که چقدر شاعرش راست گفته بود. تازه آن موقع که مثل الان نبود... همه چیز خوب بود. کسی دغدغه بی عدالتی و گرانی و هدفمند کردن یارانه ها و بی حساب و کتاب بودن قیمت سکه و طلا و مالیات بر ارزش افزوده و... را نداشت!

الان کارمان به جایی کشیده شده که حرف نزنیم سنگین تر است!!!! سخت است که بفهمی دارد دور و برت چه می گذرد ولی حق حرف زدن نداشته باشی...در مورد هیچ مسئله ای!!!

مثلا امروز:

امروز روز حذف و اضافه دانشگاه من است و من باید جای یکی دو تا درس را عوض می کردم ولی سایت باز نمی شد.

دوستانم که رفته بودند دانشگاه به استاد راهنمایمان گفته بودند و او اینقدر احمق هست که من از صبح تا حالا مات مانده ام!!!

در جواب سوال دوستانم که پرسیده بودند سایت باز نمی شود گفته بود: من برایتان حذف و اضافه می کنم. فقط در سایت برایم پیغام بگذارید که چه درسهایی را می خواهید.

حیف که آن جا نبودم و گرنه می گفتم که : احمق!!! وقتی سایت باز نمی شود چطور برایت پیغام بگذارم؟... یا اینکه... اگر سایت باز می شد که خودم حذف و اضافه می کردم و به تو نمی گفتم. ولی بعد به این نتیجه رسیدم که نرود میخ آهنین در سنگ!! و همان بهتر که نبودم تا جوابش را بدهم.

تازه این جریان یک مورد پیش پا افتاده است...

خلاصه این روزها به این نتیجه می رسم که هر چه بیشتر سکوت کنی بهتر است. به نفعت است که چیزی نگی چون هرچه بگویی به نحوی به ضررت می شود.

بازهم یاد آن چهار بیت می افتم:

دست مزن! چشم ببستم دو دست                          راه مرو! چشم دو پایم شکســـــت

حرف مزن! قطع نــــمودم ســـخـن                          نطق مکن! چشم ببســـتم دهـــن

هیچ نفهم! این سخن عنوان مکــن                           خواهش نافهمی انســـــــان مکـن

لال شوم ٬ کور شوم ٬ کـــر شـــوم                           لیک محال است که من خر شوم!!