سرسخت مثل راکی!

آخرین باری که راکی ۴ رو دیدم شاید ۱۲ سال پیش بود خیلی کوچولو بودم اون موقع ولی واقعا علاقمند شدم به راکی و سیلوستر استالون. بعد از این فیلم دنیا رو به یه شکل دیگه می دیدم.البته بیشتر منظورم راکی ۴ هست. چون به عقیده من از لحاظ مضمون از همه قسمت های راکی قوی تره. نگاه راکی به زندگی اش به خانواده اش. دید صادقانه ای که نسبت به همه چیز داشت شاید منو جذب کرد که با اون سن کم و در حالی که انگلیسی خیلی کم بلد بودم سعی می کردم دیالوگ هاش رو حفظ کنم. چون واقعا از فیلم یاد می گرفتم. علاوه بر فیلم خود سیلوستر استالون برای من یه شخصیت اسطوره ای بود و هنوزم هست. اون نگاه های ساده و عاشقانه به همسرش رفتار و حرکاتش در قسمت های مختلف خیلی دلنشینه.نمی دونم cdفیلم رو 12 سال پیش چیکار کردم... ولی فکر کنم گم شد. الان خیلی جالبه که بعد از این همه سالdvd اش دو روزه به دستم رسیده و هنوز فرصت نکردم دوباره ببینمش اما همه سکانس ها و حرکات رو  به وضوح به یاد دارم. جنگیدن راکی توی رینگ مثل جنگیدن هریک از ماها توی زندگیه. برای گرفتن سهم و رسیدن به هدفمون. شاید هم مثل راکی می خواهیم انتقام بگیریم. اما دید صادقانه و ساده راکی از همه جالب تره وقتی که زنش برای او نگران می شه و می گه که توی نمی تونی ببری و راکی می گه که حق با توئه و.... و اونجایی که راکی می ره پشت فرمون می شینه با اون موسیقی دلنشین تمام لحظه های مهم زندگی اش رو به یاد می آره به نظر من فوق العاده است. اونجا که باید یکی رو انتخاب کنه زندگی یا مرگ.در تمام  لحظه رانندگی به یاد می آره مرگ دوستشو -عاشق شدنشو - ازدواجشو - تولد اولین فرزندشو و حالا نمی دونه چیکار کنه و فقط با سرعت رانندگی می کنه.... این قسمت رو خیلی دوست دارم. وقتی توی رینگ به خاطر این همه همه ضرباتی که به سرش خورده شده و تعادلش رو از دست داده صادقانه می گه:(ترجمه رو می نویسم) سه تا دراگو می بینم!!! و مربی اش می گه: وسطی رو بزن وسطی رو بزن!!!!  خود ما هم شاید اونقدر توی زندگیمون گیج شدیم گاهی و نمی دونیم باید چیکار کنیم. اونجایی که مربی داد می زنه درد رو فراموش کن و سیلوستر هم تکرار می کنه:درد رو فراموش کن!!! و اون دیالوگ رویایی آخر هنگامی  که پیروز شده می گه: همه می تونن تغییر کنن!!! بله همه می تونن تغییر کنن ولی اگه خودشون بخوان.

حس می کنم سیلوستر توی این فیلم بیشتر از این که راکی باشه خودش بود. به خاطر همینه که به شخصیت سیلوستر استالون علاقمند شدم. الان راکی زندگی من 62 ساله است.  و شاید دیگه راکی نباشه. اما من معتقدم که دیگر هیچ وقت مثل سیلوستر استالون کسی پا به این دنیا نخواهد گذاشت.

روزهای طلایی...

هر کس توی زندگی اش یه دوران طلایی یا بهتره بگم روزهای طلایی داره. بعضی ها نمی دونن که این دوران کی می آد به سراغشون ولی بعضی ها هم می دونن.

یه عده مثلا روز ازدواجشون. روز تولد اولین فرزندشون. روز فارغ التحصیل شدنشون. بهترین روز کاری... خریدن خونه. ماشین... نمی دونم. شاید برای یه دختر بچه یا پسر بچه روز خریدن محبوب ترین اسباب بازی شون طلایی تر از همه چیزهایی باشه که گفتم.

فکر می کنم و احساس می کنم که منم دارم به دور دوم روزهای طلایی خودم نزدیک می شم. خیلی نزدیک شاید فقط چند روز دیگه. البته من نه قصد دارم صاحب فرزند شم نه ماشین بخرم نه هیچ کدوم از مواردی که اون بالا نوشتم.

ولی دارم به چیزی می رسم که  تقریبا یکساله برای رسیدن بهش صبر کردم. اون لحظه زیبا و رویایی. خودم رو آماده کردم برای اون روز. همه چیز مهیاست. باورم نمی شه. اون روز برای خودم هم یک مقدار عجیبه. چون نمی تونم پیش بینی کنم چه اتفاقی رخ خواهد داد.

راستی نوشتم دور دوم روزهای طلایی زندگی ام چون دور اول حدود شش سال پیش در زندگی ام افتاد و اون روزها سرشار از موفقیت بود. اما این دوره یه مقدار فرق می کنه شخصی تره.و بزرگتر و مهم تر.

بعد از روزهای طلایی می نویسم که چه اتفاقی برایم افتاده.

اگه دوست داشتید برام بنویسید که بهترین روزهای شما یا به اصطلاح همون روزهای طلایی چه دورانی از زندگی شما بوده/

                                                                                               ادامه دارد...

تمام شد رفت پی کارش...

بالاخره کنکور هم تمام شد. مثل بقیه چیزها که می گذره و میره. سوالها هم آسون بود. نمی دونم شاید به خاطر این که خونده بودم این طوری فکر می کردم. به هر حال امیدوارم قبول شم. فکر می کنم  بتونم دو رقمی بیارم... فکر می کنم.فقط من و دو سه نفر دیگه داشتیم به سوالها جواب می دادیم بقیه خوابیده بودن!!!!!

حوزه من در یکی از دانشگاههای دولتی علوم و ادبیات بود. توی یکی از کلاسها. سر جلسه تقلب می کردن چه جووووووووووووور!!! انگار نه انگار که نشستن سر جلسه کنکور سراسری!!! خیلی راحت بودن. مراقبه هم فقط بهشون نگاه می کرد و می خندید. اینقدر شلوغ کردن که عصبانی شدم بلند گفتم:چه  خبره؟ بعد همه ساکت شدن! مراقبه از این واکنش من که تعجب کرده بود فقط به من نگاه کرد. هیچی نگفت ولی سعی کرد بیشتر حواسش رو جمع کنه. بعدش  هم دیگه همه ساکت شدن.

ولی خیلی خسته شدم!!! فکر کن چهار ساعت بشینی روی یه صندلی فلزی سخت توی اون هوای گرم!!!! همه هم خواب باشن فقط تو اون وسط داری تست می زنی ببین چی می شه دیگه! واسه چب دستها هم کار خاصی نکرده بودن. صندلی اضافی کنارم نذاشته بودن همین منو خیلی خسته کرد.

حالا امیدوارم نتیجه خوبی بگیرم ببینم چی می شه... باید صبرکنم کنکور آزاد هم در پیش است!!!!

این که سراسری بود اینقدر راحت بود ببینم آزاد چی می شه.تابعد.