تصور کنید در مسیری می روید که آخرش را نمی دانید. به هر حال کارتان نیمه کاره مانده و باید تمام کنید. مسیر طولانی است. اما دل را به دریا می زنید.... می روید... می روید... همه جا تاریک است. هیچ جا را نمی بینید. حس خوبی ندارید می ترسید آخرش آن طور که می خواهید نباشد. اما آن امید احمقانه باز به سراغتان می آید و می گوید که ادامه دهید.

و شما هم احمق تر از آن حس به راهتان ادامه می دهید. البته شاید کاری به آن حس هم نداشته باشید. به این فکر می کنید که چاره ای ندارید. بالاخره کم کم دارید به آخر راه می رسید... یعنی آخرش بن بست هست یا در باغ سبز؟؟؟

از حس هیجان می دوید با این که چیزی نمی بینید... همه جا تاریک است... می دوید و محکم می خورید به دیوار آجری بلندی که آن قدر بلند است که انتها ندارد. دماغتان از برخورد به دیوار آجری به شدت آسیب دیده. به خودتان می خندید. برای خودتان متاسفید.تازه به خودتان می آیید و متوجه می شوید که از آن موقع تا حالا سرکار بودید. و یک عده دارند بدجوری به ریش شما می خندند.

 

این حکایت من و امثال من است. ما در کنکوری شرکت کردیم که نمی دانستیم آیا دانشگاه ها ظرفیت پذیرش ما را دارند یا نه؟؟؟ تا دو روز پیش هم نمی دانستیم. اعتصاب کردیم اما فایده ای نداشت... بازهم به ما خندیدند. از کنکور کاردانی به کارشناسی لعنتی می گویم. دیروز دفترچه ها آمد و ما فهمیدیم که ظرفیت هیچ دانشگاهی به ما دانشجویان بیچاره اختصاص ندارد. تمام سهمیه ها برای فرهنگی هاست.

دفترچه طوری است که به شعور آدم توهین می شود. ولی چاره ای نیست. حتی دانشگاه خودمان را ازمان گرفته اند. رئیس دانشگاهمان استعفا داده و...

معنی بن بست این است که ما نمی توانیم ادامه تحصیل دهیم. باید پول بدهیم برویم غیر انتفاعی. آن هم نه در تهران

در شهرهای دیگر هم دانشگاه دولتی ای برای ما وجود ندارد.